ماکه بچه بودیم یهو چیشد بزرگ شدیم
یهو چشم وا کردیم دیدیم عه دیگه نباید بچگونه بود
دیگه نباید با هر چیزی ذوق کرد
دیگه نباید ....
اما خب جوونی هم نداریم که نه پول داریم نه اعصاب و نه دیگه هدفی مونده که بخوایم بهش برسیم از بس که نرسیدیم سر شدیم بی حسه بی حس
شاید دل بشکونیم و شاید هرروز دلمون شکسته بشه
آخه میدونی بزرگ که میشی دیگه نمیتونی ذهن ادمارو بخونی نمیتونی حس هاشون و درک کنی
اوناهم همینطور
همین میشه که دعوا میشه همه داد میزنن صداها بلنده و گوش ها کر وون هیچ کسی نمیخواد حرف اون یکی رو بشنوه
همه حق داریم اما بلد نیستیم بلذ نیستیم چجوری باید کنترل کنیم شرایط و چون یهو بزرگ شدیم
کاشکی بزرگ شدن قبلش یه کلاس آموزشی داشت بعد واردش میشدیم
اون موقع قطعا هیچ وقت دعوایی رخ نمیداد
همین
🚶🚶🚶
زندگی فرصت با هم زیستن است