روزها و ماه ها و سال ها داره میگذره
همه این سالها که گذشت و من اومدم با هر حالی نوشتم همش یه مفهوم داشت اینکه چرا هیچ چیزی اونی نیست که من میخوام
روابط با ادمای مختلف رخ دادت اتفاقا ممکنه اتفاقاتی توش بوده که حالم و خوب کرده باعث پیشرفتم شده اما خب حال خوب چجوریه؟ همون یه لحظه یعنی کافیه؟ یعنی همه ادما هم همینن لحظه های خوب زندگی شون کوچیکه زودگذره؟
تو این همه سال انقدر ادم مختلف تو زندگیم رفت و امد کردن که حس میکنم کلا ادمی قرار نیست موندنی باشه برام حتی خانواده ام
دوستایی که یه دوره باهم بودیم و حالا اصلا از حال هم دیگه خبر هم نداریم
غریبه هایی که یه مدت آشنا شدن و دوباره باز غریبه
نشدن ها و نرسیدن ها هم توزندگی همه هست؟
همه هم وقتی چیزی میخوان سنگ میوفته جلو پاشون؟
همه اونایی که به کسی علاقمند میشن همشون از دست میدن اون ادم رو؟
پس این همه موفقیت که من از بقیه میبینم و مال خودم و نمیبینم چیه؟
چرا حس میکنم ادم شکست خورده داستان منم؟
واقعا افسرده ام؟
یعنی این همه سال من افسرده بودم؟
اما حس میکنم یه دوره ای هم بود که اینطوری نبود همه چی خوب بود ساده بود
شاید چون کوچیک بودم
خوبم نه اونطور شاد اما خوبم یعنی بد نیستم بی تفاوتم مخالف بدی خوبیه دیگه اما خب شاید حد وسطی هم باشه مثل بی تفاوتی
دقت که کردم هر روز دارم بی تفاوت تر از دیروز میشم نسبت به وقابع
انگار دیگه داره عادی میشه
شاید دارم تازه زندگی کردن رو یاد میگیرم
هرچی که هست میدونم این حالمم دوست ندارم
یعنی دارم تحمل میکنم
شاید قراره تا اخرین لحظه ای که زنده ایم تحمل کنیم
خداروشکر زندگی خوبی دارم
کارم هست خانواده ام هست هنوز زمستون و پاییز هست هوای خنک و بارون هست ار هست ماه و ستاره هست هنوز کلیط چیزا هست که دلم باهاشون خوشه اما خب نمیدونم چرا همیشه یه خلع بزرگ حس میکنم انگار هنوز یه چیزی کمه همین باعث شده اینطوری باشم
امسال میتونستم برم اراک ادامه تحصیل بدم نرفتم
هم ترسیدم هم نخواستم هم خوابگاه نبود وقتی خوابگاه گذاشتن که ثبت نام تموم شد
اره خلاصه
همین
زندگی فرصت با هم زیستن است