زمان هایی هست که خیلی خستهای اما اصلا خواب به چشمات نمیاد.
کل محتوای ذهنت و صداهایی پر کردن که انقدر درهم هستند که واقعا کلافه کنندست. صدای تلویزیون ، صدای صحبت آدما در طی روز ، حتی صدای افرادی که قبلا با هات صحبت کردن .
این همه صدا یکجا واقعا اذیت کنندست،تازه در بین همه اینها صدای درونی خودت هم بهشون اضافه میشه.
یه عمر از خستگی نوشتم و نبودن حال خوب ، اما واقعا هر چه جلو تر میرم انقدر که بدی آدمارو میبینم واقعا بدتر میشم.
دنیا چرا جای امنی نیست؟؟ چرا انقدر هر روز روی بد خودشو به نمایش میذاره؟؟
دلخوشی ها کم نیس یخورده؟؟
دلم شادی ازته دل میخواد یه آخیش واقعی برای به اتفاق خوب بزرگ
دلم میخواد هرچیزی که میخوام راحت به دست بیارم انقدر اضطراب نشدن و نرسیدن بهش و التماسبه عالم هستی که ای خدا تو کمکم کن حز تو هیچ کسی نیستا
از شنیدن اسم خودم توسط آدما خسته ام
از آنلاین بودن تو دنیای مجازی خسته ام
از فکر کردن به گذشته خسته ام
از ترسیدن از آینده خسته ام
از اینکه نمیدونم تو زمان حال چه باید بکنم خسته ام
از اینکه دست روهرچی میذارم سخت میشه خسته ام
از اینکه آدما راحت هرچی دلشون خواست میگن هرچی دلشون خواست انجام میدن واصلا به تو و حال تو توجه ندارن خسته ام
از اینکه همیشه دردسترس همه بودم گوش شنوا بودم خستخ ام
از اینکه خواسته های من برای نزدیک ترین آدمای زندگیم فاقد اهمیت هست خسته ام
راستش از زندگی کردن و شب خوابیدن و بیدار شدن خسته ام
حتی از اینکه گاهی حس میکنم مردن خیلی خوبه اما از عمق وجود دوست دارم زندگی کنم خسته ام
از اینکه دل من دل نیس آه من آه نیست و هرکی هرکاری دلش خواست میکنه و زمین برای من گرد نیست خسته ام
خوابم نمیبره هوف
اما صدا ها کمتر شدن
مغزم یکم آروم گرفت
🚶🚶🚶🚶
زندگی فرصت با هم زیستن است