چرا دیگه نوشتن هم دیگه عین قبل حالموخوب نمیکنه
نمیگم همیشه حالم بدها
نه
نیست
بی تفاوت شدم بیشتر اوقات
از خواص افزایش سنه
اما خب تهش میرسه به یه سری شبا که الکی بیخودی حالم گرفتس
دلتنگم کلافم نمیدونم چی میخوام
اشکمم دم مشکمه
حس میکنم کل دنیا عین یه بازی کامپیوتری هست که من توش دارم بازی میکنم و بقیه افراد بازی فقط ربات هستند و بس
یا اینکه اینجا دقیقا جاییکه بهش میگن جهنم
نکه بد یاشه روزگار مثلا یه گناهی کردم که سزاش این حس ناکامی هس که همیشه باهامه و الان تو جهنمشم
فقط یادم نیست وقتی که زنده بودم چه گناهی کردم که مجازاتش اینه
حال ندارم بقیه شو بنویسم
همین
زندگی فرصت با هم زیستن است