واقعیتش اینه که تو دنیایی دارم زندگی میکنم که دور و برم پر از غریبه هایی هست که سال های ساله باهاشون دوستم
غریبه هایی که هیچی از من اونطور که باید نمیدونن غریبه هایی که از نزدیک منو اصلا ندیدن
و تنها یک قضاوت از رفتارم دارن در دنیایی به اسم مجازی که من واقعی قطعا با من مجازی فرق داره
اینکه دلگیری ایجاد میشه از سمت اونا منطقیه؟
شاید علتش زیاد نزدیک شدن عاطفی من به اوناست
چون تنها دوستانی هستن که دارم
یکی هست یه خانم ۳۷-۳۸ ساله مجرد گاهی رفتار هایی داره که به نظرم خیلی بچگونس
اما وقتی توجه میکنم و بهش نگاه میکنم
میگم منم گاهی اینطوری هستم
گاهی حس میکنم این آینده منه
یه دختر ۳۷-۳۸ ساله که افسردگی داره و تمایل شدیدی داره به ابراز وجود کردن برای کسایی که تاحالا ندیدتشون
اما من نمیذارم به اونجا برسم اون هیچ تلاشی برای مستقل شدنش نمیکنه ولی من تمایل شدیدی دارم که هرچه زود تر جدا بشم از خانواده و مستقل زندگی کنم
نمیدونم تکلیفم با هیچیم مشخص نیست
نه با احساساتم
نه با زندگیم
مثلا ۱۵ روز دیگه کنکور ارشد دارم
ولی هیچی نخوندم
و سه تا درس لعنتی مونده که نمیدونم تابستون بردارم یا مهر
اه هیچ قدرت تصمیم گیری ندارم
اه چقدر دل من زود میگیره
🚶🏻♂️🚶🏻♂️🚶🏻♂️🚶🏻♂️
زندگی فرصت با هم زیستن است