سر کلاس روان شناسی اجتماعی کاربردی استاد گفت هرکی مشکل داره بیاد بگه مشکلشو حل کنیم
هرکی یه چیزی گفت یکی هم گفت من از زندگیم لذت کامل و نمیبرم
حالا کاری نداریم که اخرش رسیدیم به اینجا که هیچ کس نمیتونه لذت کامل و ببره و حرف اون دانشجو با توضیخاتی که خودش داد نقض شد
اما من در همین لحظه همین حسی و دارم
هرکاری که میکنم احساس میکنم باب میلم نیست و از روی جبره یا عادت یا از بیکاری
اون چیزی که میخوام نیس
مثلا دیدید بعد حل کردن یه مسئله ریاضی سخت احساس افتخار به خود به ادم دست میده این حسه کمه
به بهوده ترین حالت ممکن دارم گذر میکنم از بهترین زمان زندگیم
توذهنم کمبود وقت هست ولی انقدر وقت تلف شده تو طی روز دارم که با کمی مدیریت حل میشد
اما مدیریت کردن زمان برای وقتیه که یه خواسته ای باشه که بخوای بهش برسی
من واقعا نمیدونم از این دنیای کوفتی چی میخوام
همیشه مرغ همسایه غازه میدونم ولی خب گاهی همین ظاهر ادما یا کارای عادی شونو میبینم که مثلا برای قبولی یه امتحان تلاش میکنن و واقعا تلاش میکنن یا یه هدفی دارن تو زندگی که براش دارن میجنگن حسودیم میشه واقعا
همه بهم میگن خب یه هدف برای خودت بساز حتی یادم ناظم دبیرستانمونم که القضا اونم روانشناسی خونده بود یادمه برای کنکور میگفت برای خودتون هدف های کوچیک در راستای اون هدف کلیه بچینید تا برسید بهش
اما حرف تا عمل واقعا راه بسیار است
باید یه هدفی باشه که ادم و وادار کنه برای رسیدن
انقدر زندگیم با تصمیمات و کارای دقیقه ۹۰ طی شده خسته شدم
بلاتکلیفی تا کی آخه
جوابی برای پیدا کردن این سوال خودم ندارم حتی یه سری هدف هم گذاشتم که درست کنم این ویرانه ذهنی رو اما خب خستگی و بی حوصلگی ناشی از انگیزه واقعی نداشتن مانع شده یا اون نتیجه که باید میداده نداده
چند جا خوندم که نوشتن برای موفق شدن خود ادم باید به خودش کمک کنه نه دیگران منم توقعی ندارم
اما برایم سوال شده بقیه هم مثل منم یا وقتی اینجور حرفا زده میشه برای ابراز همدردی میگن منم عین توام
حس اینکه اونی که میخوای نمیشه و فریادت به گوش خدا هم نمیرسه یکم حس تنهایی تو دنیا رو بیشتر میکنن
واقعا تو دنیا اگه خدارو نداشته باشی عین این میمونه که تو یه سیاه چال گیر افتادی تنهای تنهای تنها
البته بعضیا میگن خدا یه تصور ذهنیه که ادم برای خودش میسازه که نیاز هاشو رفع کنه
وگرنه همه چیز دست خود انسانه
ولی منطقی نمیاد خدایی نباشه و این همه وقت اینجا بمونی و اخرش به ناکجا آباد برسی
کاشکی راه ارتباطی بین این دنیا و اون دنیا که میگن مرده ها میرن پیدا میشد میفهمیدیم یه جای دیگه هم غیر زمین وجود داره
از بحث منحرف نشم
هدف برای زندگی مثل غذا میمونه برای زنده موندن
جفتش نباشه ادم میمیره
جفتشم تدریجی ولی از گشنگی مردن عذابش کمتر از بی هدف مردنه
از یه طرف استرس میگیرم وای حدا من ارشد دارم چکنم چنکنم بعد از یه طرف میگم اخرش که چی بخونی اصلا شانس بیاری دولتی قبول شی بعد که چی ادم با سواد که به مدرک نیست
۲۱ سالت هنوز اون حدی که باید سواد نداری بی سواد بی سوادی یکم اطرافیانتو نگا کن چقدر چیز بلدن که تو هیچی حالیت نمیشه از اونا
حتی حرف زدن هم بلد نیستی
یه دهن مشغول داری که جز غر زدن و آیه یس خوندن کاری بلد نیست
و لعنت به آهنگی که تو مخ ببمونه همین لحظه تو گوشم میشنوم که صدای این آهنگ میاد که سیروان میخونه
تنها ،تنهایی باورم کرده تنهام چه بارونی چه رویایی کجا میری بی من کجا هایی
بسه انقدر حرف دارم بزنم ولی دستم درد گرفت بیخیالش
گور بابای دنیا و زندگی و زنده موندن
دلم یه بیمکس میخواد کاشکی بود 😔😭